|
|
تعبير خواب عبيد زاكاني |
 |
|
خواب دیدم قیامت شده است. هرقومی را داخل چالهای عظیم انداخته و بر سرهر
چاله نگهبانانی گرز به دست گمارده بودند الا چالهی ایرانیان.
خود را به عبید زاکانی رساندم و پرسیدم: «عبید این چه حکایت است که بر ما
ایرانی ها اعتماد کرده نگهبان نگماردهاند؟»
گفت: «میدانند که به خود چنان مشغول شویم که ندانیم در چاهیم یا چاله.»
خواستم بپرسم: «اگر باشد در میان ما کسی که بداند و عزم بالا رفتن
کند...» نپرسیده گفت: گر کسی از ما، فیلش یاد هندوستان کند خود ما بهتر
از هر نگهبانی لنگش کشیم و به تهِ چاله باز گردانیم
|
|
|
|
|
|
| |